محمدصادق دانشجو
مرداد ماه 1404
چکیده
کتاب «نظام اجتماعی» تالکوت پارسونز (1951) یکی از آثار کلاسیک جامعهشناسی است که در آن پارسونز با تبیین چارچوب کنش، به تشریح ساختار و کارکرد نظامهای اجتماعی میپردازد. این گزارش بهصورت جامع به محتوای اصلی کتاب میپردازد. ابتدا پارسونز نظریه کنش خود را مطرح میکند که شامل چهار نظام فرعی (زیستی، شخصیتی، اجتماعی و فرهنگی) است. سپس مفاهیم کلیدی مانند نهادهای اجتماعی، فرهنگ، ساختار اجتماعی و نظم اجتماعی و مکانیسمهای تغییر اجتماعی را شرح میدهد. پارسونز برای تحلیل روابط نقشها از مفهوم متغیرهای الگویی استفاده میکند و نشان میدهد که چگونه انتخابهای دوقطبی مانند عامگرایی در برابر خاصگرایی یا اکتسابی در برابر انتسابی بودن به تعریف انواع نقشها و روابط اجتماعی کمک میکنند. وی همچنین نقشها را بهعنوان واحدهای بنیادین ساختار اجتماعی تحلیل میکند. گزارش حاضر ضمن توضیح این مفاهیم، به ارتباط متقابل نظام شخصیت، نظام اجتماعی و فرهنگ در حفظ تعادل اجتماعی میپردازد. در ادامه، جایگاه نظریه سیستم اجتماعی در علوم اجتماعی بررسی شده و اهمیت و تأثیر آن بر نظریهپردازی جامعهشناسی و بهویژه رویکرد ساختارگرایی کارکردی تبیین میشود. در بخش پایانی، با نگاهی تحلیلی مفاهیم کلیدی پارسونز در زمینه نظام اجتماعی با مسئله فرهنگ سیاسی و توسعهنیافتگی در ایران تطبیق داده شده و نشان داده میشود که چگونه الگوهای فرهنگی و ساختاری میتوانند بر پیشرفت یا عقبماندگی اجتماعی اثر بگذارند.
مقدمه
تالکوت پارسونز از برجستهترین جامعهشناسان سدهی بیستم است که کوشش کرد یک نظریهی جامع برای تحلیل جامعه ارائه دهد. اثر مهم او، «نظام اجتماعی» (The Social System) که در سال ۱۹۵۱ منتشر شد، ادامهی پروژهی نظریه کنش وی پس از کتاب پیشیناش «ساختار کنش اجتماعی» (1937) بهشمار میآید. پارسونز در «نظام اجتماعی» در پی پاسخ به پرسش بنیادین علوم اجتماعی، یعنی امکان نظم و همبستگی اجتماعی، برآمد؛ به عبارت دیگر، این که «نظم اجتماعی چگونه امکانپذیر است؟». او برای پاسخ به این سوال، رویکردی ساختاری-کارکردی برگزید که در آن جامعه بهمنزلهی سیستمی متشکل از اجزای بههمپیوسته در نظر گرفته میشود و هر جزء کارکردی در خدمت ثبات و بقای کل دارد.
پارسونز معتقد بود که علوم اجتماعی نیازمند چارچوب نظری منسجمی هستند تا تعامل پیچیدهی میان فرد (عامل انسانی) و ساختارهای اجتماعی تبیین شود. او با تلفیق سنتهای نظری مختلف (از کنش ارادی وبر و اندیشههای دورکیم گرفته تا روانکاوی فروید) کوشید نظریه کنش عام و انتزاعیای بسازد که همزمان جنبههای خرد (کنش فردی) و کلان (ساختار اجتماعی) را در بر بگیرد. کتاب «Social System» نتیجهی این تلاش است و در آن پارسونز واحد بنیادی تحلیل اجتماعی را نه فرد منفرد، بلکه نقشهای اجتماعی و نهادهای درهمتنیده در یک نظام در نظر میگیرد. او نشان میدهد که چگونه ارزشها و هنجارهای فرهنگی در قالب انتظارات نقشها نهادینه میشوند و با درونیشدن در شخصیت افراد، رفتارهایشان را هدایت میکنند.
در این گزارش ابتدا نظریهها و مفاهیم کلیدی پارسونز در کتاب «نظام اجتماعی» با وفاداری به چارچوب مفهومی نویسنده شرح داده میشود. سپس به ارتباط متقابل نظامهای شخصیت، اجتماعی و فرهنگی از دیدگاه پارسونز پرداخته خواهد شد. آنگاه جایگاه این نظریه در سنت جامعهشناسی و علوم اجتماعی تحلیل میگردد. در پایان، برای نشان دادن کاربرد عملی مفاهیم پارسونز، بهصورت تطبیقی مفاهیم کلیدی او با مسئلهی فرهنگ سیاسی و توسعهنیافتگی در ایران پیوند داده میشود تا روشن شود که چگونه الگوهای ارزشی و نهادی میتوانند در توضیح چرایی توسعهنیافتگی یک جامعه نقش داشته باشند.
نظریهها و مفاهیم کلیدی پارسونز در «نظام اجتماعی»
نظامهای کنش و چارچوب کنش
پارسونز کار خویش را با تبیین چارچوب کنش (action frame of reference) و سطوح مختلف نظام کنش آغاز میکند. به عقیدهی او، کنش اجتماعی عبارت است از رفتار آگاهانهی عاملان انسانی که در بستری از وضعیتها، وسایل و اهداف معنادار انجام میگیرد و توسط هنجارها و ارزشهای مشترک جهتدهی میشود. هر کنش متأثر از عناصر چهارگانه است: 1) عامل کنشگر (دارای انگیزهها و اهداف)، 2) هدف یا مقصد کنش، 3) وسایل و شرایط موقعیتی (شامل اشیاء مادی و دیگر افراد) و 4) هنجارها و ارزشهای حاکم بر وضعیت. پارسونز بر مبنای این چارچوب، نظریهای بنا مینهد که نظام کنش را به صورت یک کل سازمانیافته تحلیل میکند.
در نظریه پارسونز، نظام کلی کنش به چند زیرنظام تفکیک میشود که هر یک جنبهای از واقعیت اجتماعی را نمایندگی میکنند. پارسونز چهار زیرنظام اصلی را مشخص میکند:
- نظام زیستی (ارگانیسم رفتاری): که سازگاری فیزیکی و زیستی با محیط را بر عهده دارد و پایهی مادی کنش است.
- نظام شخصیتی: که شامل سازمان نیازها، انگیزهها و جهتگیریهای فردی کنشگران است.
- نظام اجتماعی: که شبکهی روابط متقابل میان افراد بر اساس انتظارات متقابل و نقشهای اجتماعی است و ساختار جامعه را شکل میدهد.
- نظام فرهنگی: که مجموعهای از ارزشها، باورها و نمادهای مشترک است و جهتگیری کنش را از حیث معنایی و ارزشی تعیین میکند.
این چهار سیستم کنش با یکدیگر در ارتباطی کارکردی هستند و هر کدام کارویژههای خاصی برای حفظ تعادل کل نظام بر عهده دارند. پارسونز برای تبیین الزامات کارکردی هر نظام، الگویی چهارگانه معرفی میکند که به نام مخفف AGIL مشهور است:
- انطباقپذیری (A: Adaptation) : توانایی نظام برای انطباق با محیط بیرونی و تأمین منابع مورد نیاز. این کارکرد عمدتاً بر عهدهی نظام اقتصادی (و تا حدی نظام زیستی) است که باید نیازهای مادی را برآورده سازد.
- دستیابی به هدف (G: Goal Attainment) : تعیین هدفهای اصلی نظام و بسیج منابع برای دستیابی به آنها. این کارکرد را نظام سیاسی انجام میدهد که اهداف جمعی را تعیین و دنبال میکند.
- یکپارچگی (I: Integration) : حفظ انسجام درونی نظام و تنظیم روابط میان اجزای آن، همچنین مدیریت تنشها و سازوکارهای کنترل انحراف. این وظیفه بر عهدهی نهادهای قانونی، قضایی و اجتماعی (مانند نظام حقوقی) است که نظم را حفظ میکنند.
- نهفتگی الگو یا حفظ الگو (L: Latency/Pattern Maintenance) : حفظ و تجدید حیات الگوهای فرهنگی و انگیزشی پایهای نظام در بلندمدت. این کار توسط نظام فرهنگی (و نهادهایی چون خانواده، آموزش و مذهب) صورت میگیرد که ارزشها و باورهای مشترک را انتقال داده و درونی میکنند.
هر یک از این کارکردها برای بقای هر سیستم اجتماعی ضروری است و عدم تحقق هر کدام به بیتعادلی کل نظام میانجامد. پارسونز تأکید میکند که علیرغم تفکیک تحلیلی این خردهنظامها، در واقعیت اجتماعی آنها بهشدت به هم وابسته و در هم تنیدهاند. برای مثال، موفقیت نظام اقتصادی (انطباق) وابسته به ثبات سیاسی و اجتماعی (یکپارچگی و هدفگزینی) و نیز به فرهنگ کاری و اخلاقی جامعه (الگوهای ارزشی نهفته) است. از سوی دیگر، فرهنگ جهتگیری بازیگران را تعیین میکند و مشروعیت نهادهای سیاسی و اقتصادی را تحت تأثیر قرار میدهد. پارسونز این رابطه را بهصورت یک سلسلهمراتب سایبرنتیک توصیف میکند که در آن نظام فرهنگی به دلیل غنای اطلاعاتی بالاتر، بهمنزلهی دستگاه کنترلکننده عمل کرده و خطوط کلی اهداف و هنجارها را برای سایر نظامها تعیین میکند. در مقابل، نظامهای پایینتر (مانند اقتصاد یا ارگانیسم زیستی) انرژی و منابع لازم را برای تحقق این اهداف فراهم میآورند. به این ترتیب، جامعه همواره در حال تبادل اطلاعات از بالا به پایین (ارزشها و هنجارها) و انرژی/منابع از پایین به بالا است تا پویایی و نظم خود را حفظ کند.
نهادهای اجتماعی
در نظریه پارسونز، نهادها (Institutions) الگوهای پایدار و هنجاری رفتار هستند که در خدمت برآوردن نیازهای کارکردی نظام اجتماعیاند. هر نهاد مجموعهای از نقشهای بههممرتبط و انتظارات هنجاری را شامل میشود که حول کارکردی مشخص سازمان یافته است. به عنوان مثال، نهاد خانواده کارکرد اجتماعیکردن اولیه و تنظیم روابط خویشاوندی را بر عهده دارد، نهاد آموزش انتقال دانش و ارزشها به نسل جدید را تضمین میکند، نهاد دین انسجام ارزشی و معنادهی جهانبینی را فراهم میآورد و نهاد اقتصاد تولید و توزیع کالاها و خدمات برای انطباق با محیط مادی را سامان میدهد. نهادها از دید پارسونز تجلی عینی ارزشهای فرهنگی در ساختار اجتماعی هستند؛ یعنی ارزشهای مشترک زمانی قدرت تأثیر مییابند که در قالب نهادها (قوانین، هنجارها و رویههای سازمانیافته) تجسم یابند و رفتار افراد را هدایت کنند.
هر نهاد اجتماعی پاسخی به یکی از ضرورتهای سیستم است و در عین حال با سایر نهادها نیز مبادله و تعامل دارد. برای مثال، نهاد دولت و سیاست (که کارکرد هدفگزینی و بسیج منابع را دارد) برای مشروعیت و ثبات خود نیازمند پشتیبانی ارزشی از سوی نهاد دین و فرهنگ عمومی است و همزمان باید با نهاد اقتصاد برای تخصیص منابع هماهنگ باشد. پارسونز ایدهآلترین حالت را تفکیک کارکردی و همسویی نهادها در یک نظام یکپارچه میداند؛ به طوری که هر نهاد بدون تداخل ناموجه در کار دیگر، وظیفهی خود را انجام دهد و خروجی آن توسط نهادهای دیگر به رسمیت شناخته شود. او برای تبیین رابطهی میان نهادها از استعارهی ارز استفاده میکند: همانطور که در اقتصاد پول واسطهی مبادلات است، در نظام سیاسی قدرت بهمنزلهی واسطهی مبادله میان دولت و سایر بخشهای جامعه عمل میکند. به بیان پارسونز، قدرت در سیاست معادل پول در اقتصاد است و میتوان آن را نوعی «رسانهی تعمیمیافتهی مبادله» دانست که در گردش میان کنشگران سیاسی است. برای نمونه، دولت با اعطای امتیازات و تأمین کالاهای عمومی از مخزن قدرت خود، حمایت و مشارکت شهروندان را «میخرد» و مشروعیت خویش را تقویت میکند. پارسونز پنج ویژگی برای مفهوم قدرت برمیشمارد (از جمله سیال و متحرک بودن، نمادین بودن و قابل افزایش یا کاهش بودن آن شبیه به پول) تا نشان دهد قدرت صرفاً در انحصار یک شخص یا گروه نیست، بلکه در فرایند کنش متقابل میان دولت و جامعه تولید و مصرف میشود. تحلیل نهادها در نظریه پارسونز همواره با توجه به نقششان در حفظ نظم کلی سیستم صورت میگیرد؛ مثلاً نهاد حقوقی با وضع قوانین و ضمانت اجرای آنها، انتظارات مشترک را تثبیت کرده و پیشبینیپذیری رفتار را بالا میبرد که شرط ثبات اجتماعی است. به طور مشابه، نهاد آموزش با توزیع شایستگیها و نقشهای تخصصی به ایجاد همسویی ارزشی و تحرک اجتماعی کمک میکند که از تنشهای ساختاری میکاهد.
فرهنگ و نظام فرهنگی
فرهنگ در نظریه پارسونز یکی از ارکان اساسی نظام کنش است و بهعنوان والاترین سطح سیستم کنش نقش راهبردی در هدایت سایر زیرنظامها دارد. پارسونز فرهنگ را مجموعهای سازمانیافته از ارزشها، باورها، ایدهها و نمادها میداند که مستقلاً از کنش افراد وجود داشته و به کنشهای آنان معنا و جهت میبخشد. فرهنگ از طریق فرایند اجتماعیشدن (جامعهپذیری) در شخصیت افراد درونی میشود و بدینترتیب حلقهی اتصال میان نظام اجتماعی و نظام شخصیتی را شکل میدهد. از منظر پارسونز، نظم اجتماعی و یکپارچگی جامعه تا حد زیادی وابسته به میزان اشتراک اعضای جامعه در یک فرهنگ واحد و پذیرش ارزشهای عام است. او تأکید دارد که بدون یک نظام ارزشی مشترک، رفتار افراد تصادفی و نابسامان شده و مسألهی معروف «آنومی» (بیهنجاری) پدید میآید. بنابراین، فرهنگ مکانیزم اصلی تضمین نظم در یک سیستم اجتماعی محسوب میشود: ارزشهای فرهنگی همچون چسبی معنوی اعضای جامعه را به هم پیوند میدهد و مشروعیت هنجارها و نهادهای اجتماعی را تأمین میکند.
پارسونز میان سه نوع الگوی فرهنگی تمایز قائل میشود: 1) الگوهای شناختی (که شامل دانش، باورهای علمی و جهانبینیها درباره واقعیت خارجی است)، 2) الگوهای بیانی/احساسی (مانند هنر، نمادهای زیباییشناختی و شیوههای ابراز عواطف که زندگی عاطفی را معنا میکنند) و 3) الگوهای اخلاقی/هنجاری (ارزشهای اخلاقی و قواعد رفتار درست و نادرست). این سه حوزهی فرهنگ به ترتیب با سه وجه کنش اجتماعی متناظرند: وجه شناختی کنش، وجه عاطفی و وجه ارزشی. از دیدگاه پارسونز، فرهنگ از طریق نهادهایی چون مذهب، آموزش، خانواده و رسانهها به نظام اجتماعی تزریق میشود. مثلاً مذهب با ارائهی چارچوب ارزشی فراگیر و پاسخ به پرسشهای غایی، انسجام ارزشی جامعه را تقویت میکند؛ نظام آموزشی با آموزش تاریخ، زبان و علوم، عناصر مشترک هویتی و دانشی را منتقل میکند؛ رسانهها با گردش اطلاعات و نمادها به همنوایی فرهنگی و شکلدهی افکار عمومی کمک میکنند. به این ترتیب فرهنگ بهمثابه یک دستگاه کنترلی سایبرنتیک، ورودیهای اطلاعاتی کل سیستم را تنظیم کرده و جهت کلی حرکت جامعه را مشخص میسازد.
شایان ذکر است که پارسونز علیرغم تأکید زیاد بر فرهنگ، هرگز دچار تقلیلگرایی فرهنگی نمیشود؛ بلکه فرهنگ را در تعامل با ساختار اجتماعی و شخصیت میبیند. از نظر او، فرهنگ بهتنهایی موجب تغییر یا ثبات نمیشود مگر آنکه در ساختار نهادی جامعه تعبیه گردد و در انگیزشهای شخصیتی افراد جای گیرد. برای نمونه، ممکن است یک جامعه ارزش «راستگویی» را ارج نهد (عنصر فرهنگی)، اما تنها زمانی این ارزش به کاهش دروغگویی در واقعیت اجتماعی میانجامد که نهادهای اجتماعی (مثل نظام حقوقی و آموزشی) آن را تقویت کنند و افراد نیز طی اجتماعیشدن آن را در وجدان خود به عنوان یک اصل پذیرفته باشند. پارسونز این فرآیند را نهادیشدن ارزشها مینامد و آن را شرط اساسی نظم اجتماعی قلمداد میکند.
ساختار اجتماعی و نقشها
ساختار اجتماعی در اندیشهی پارسونز به الگوی پایدار روابط میان افراد بر پایهی نقشهای اجتماعی و هنجارهای نهادیشده اشاره دارد. در این دیدگاه، اجزای بنیادین ساختار اجتماعی افراد مجزا نیستند بلکه نقشهای اجتماعی (Social Roles) هستند که افراد بهواسطهی آنها در نظام مشارکت میکنند. هر فرد ممکن است دارای نقشهای متعددی (مثلاً نقش شغلی، نقش خانوادگی، نقش شهروندی) باشد و در هر نقش انتظارات و تکالیف معینی بر عهدهی او قرار دارد. این انتظارات نقش در واقع ترجمهی هنجارهای اجتماعی به زبان رفتار مشخص از سوی دارندهی نقش است. به عنوان مثال، نقش «پزشک» با انتظاراتی مانند رعایت رازداری بیمار، پایبندی به بیطرفی عاطفی در معاینه و اولویت دادن به سلامت بیمار همراه است؛ در حالی که نقش «بیمار» انتظاراتی چون تلاش برای همکاری در درمان و مجاز بودن غیبت از کار را به دنبال دارد. این دو نقش مکمل، با یکدیگر نظام نقش پزشک-بیمار را تشکیل میدهند که جزئی از ساختار نظام بهداشت و درمان جامعه است. پارسونز نشان میدهد که هر نظام اجتماعی شبکهای پیچیده از چنین نقشهای متقابلی است که بر اساس ارزشها و هنجارهای فرهنگ مشترک هماهنگ شدهاند.
تعریف پارسونز از نظام اجتماعی بهخوبی ماهیت ساختاری-فرایندی آن را نشان میدهد. او میگوید: « نظام اجتماعی نوعی واحد پیچیده است که مرزهایش مشخص بوده و اجزای آن (یعنی کنشگران در نقشهایشان) با یکدیگر در ارتباط متقابلاند و در آن (نظام) رخدادهایی جریان دارد». به بیان دیگر، نظام اجتماعی را نمیتوان صرفاً مجموعهای از افراد دانست؛ بلکه باید آن را کل منسجمی از نقشها و روابط سازمانیافته دانست که توسط فرهنگ مشترک بههم پیوند خوردهاند. در این ساختار، نقشها واحدهای سازنده هستند و هر نقش مجموعهای از حقوق و تعهدات هنجاری است.
پارسونز برای تحلیل تفاوت انواع جوامع و ساختارهای نقش از ابزار مفهومی متغیرهای الگویی نقش (Pattern Variables) بهره میگیرد که در ادامه به تفصیل خواهیم آورد. اما پیش از آن، اشاره به سازوکار تحرک و تخصیص نقشها در ساختار اجتماعی پارسونزی اهمیت دارد.
به عقیدهی پارسونز، ثبات یک ساختار اجتماعی در گرو آن است که افراد براساس تواناییها و تلاششان به نقشهای مناسب تخصیص یابند (اصل شایستهسالاری) و همچنین امکان ارتقا و جابجایی در نظام نقشها فراهم باشد. از این طریق، از یک سو افراد انگیزهی سازگاری با انتظارات نهادی را مییابند (چون پاداش نقشهای بالاتر را میبینند) و از سوی دیگر تنشهای ناشی از توزیع نابرابر امتیازات کاهش مییابد زیرا کانالهای مشروع برای پیشرفت وجود دارد. این دیدگاه البته در جوامع متفاوت، اشکال مختلفی به خود میگیرد؛ مثلاً ممکن است در جامعهای سنتی، نقشها عمدتاً موروثی و مبتنی بر پایگاه خانوادگی باشند (نظام کاستی یا طبقاتی بسته)، در حالی که در جامعهای مدرن نقشها بر پایهی تحصیل و مهارت کسب میشوند (نظام طبقاتی باز). پارسونز خود به تفاوت ساختارهای نقشی سنتی و مدرن اشاره میکند که در قالب متغیرهای الگویی قابل صورتبندی است.
همچنین پارسونز به پدیدهی کژکارکردیها و انحراف از نقش نیز واقف بود. او فصلهایی از کتاب را به مکانیزمهای کنترل اجتماعی اختصاص میدهد که تضمین میکنند افراد نقشهای مقررشده را ایفا کنند و در صورت تخطی، با تحریمها و تنبیهات مواجه شوند. برای مثال، در فصل مربوط به «رفتارهای انحرافی و سازوکارهای کنترل اجتماعی»، پارسونز نقش نهادهایی چون خانواده، آموزش، مذهب و نظام حقوقی را در مهار کجروی و بازگرداندن کنشگران منحرف به مسیر نقشهای مورد انتظار بررسی میکند. وی مفهوم «نقش بیمار» را نیز معرفی میکند که نشان میدهد حتی وضعیت بیماری (که یک انحراف از نقشهای عادی مثل نقش شغلی است) خود یک نقش با انتظارات مشخص (استحقاق استراحت، ولی الزام به تلاش برای بهبود) است. مجموع این مباحث نشان میدهد که ساختار اجتماعی در نظریه پارسونز ساختاری پویا است که از طریق فرآیندهای اجتماعی شدن، تخصیص نقش و کنترل انحراف، خود را بازتولید کرده و پایدار نگه میدارد.
نظم اجتماعی و تغییر اجتماعی
پارسونز جامعه را موجودیتی زنده و گرایشمند به حفظ تعادل تصویر میکند. نظم اجتماعی از منظر او حالتی است که در آن اجزای سیستم (نقشها، نهادها و ارزشها) در هماهنگی نسبی بوده و انتظارات متقابل برآورده میشود؛ در چنین وضعیتی، جامعه قادر است نیازهای اساسی خود را تأمین و بقای خویش را تضمین کند. پارسونز تحت تأثیر هابز، مسئلهی نظم را معادل حل مسئلهی هابزی (چگونه از هرجومرج جلوگیری کنیم) میدانست و پاسخ وی بر درونی شدن ارزشها و هنجارها و نهادینهشدن نظم اخلاقی استوار بود.
او معتقد بود که در جوامع انسانی برخلاف نظریههای صرفاً فردگرایانه (مثل اقتصاد کلاسیک)، افراد کاملاً خودخواه عقلانی عمل نمیکنند که نتیجهاش جنگ همه علیه همه باشد؛ بلکه بهواسطهی فرهنگ و هنجارهای مشترک مهار میشوند و تمایل دارند با دیگران همکاری کرده و نقشهای مورد انتظار را ایفا کنند. بنابراین از دید پارسونز، انسجام ارزشها و همنوایی هنجاری سنگبنای نظم اجتماعی است. سازوکارهایی مانند اجتماعیشدن (که طی آن فرد ارزشهای جامعه را از کودکی فرامیگیرد) و کنترل اجتماعی (تنبیه و پاداش برای رفتارهای منحرف یا مطابق قواعد) ابزارهایی هستند که جامعه بوسیلهی آنها نظم خویش را برقرار نگاه میدارد. به بیان پارسونز، هرچند افراد ممکن است دارای منافع شخصی باشند، اما دلبستگی به ارزشهای جمعی و وجدان اخلاقی ناشی از اجتماعیشدن باعث میشود که وفاداری به معیارهای مشترک بر رفتارشان غالب شود و نظم امکانپذیر گردد.
با وجود تأکید پارسونز بر ثبات و تعادل، او تغییر اجتماعی را نیز مد نظر قرار داده است. در فصل پایانی کتاب، تحت عنوان فرایندهای تغییر در نظامهای اجتماعی (فصل XI) ، پارسونز الگوی کلی خود را درباره تغییر ترسیم میکند. به طور کلی، پارسونز تغییری را با نظام نظری خود سازگار میداند که به صورت تدریجی، تکاملی و سازگارانه رخ دهد. از دید او، تغییر معمولاً پاسخی است به «فشارهای درونی» یا «تحولات محیط بیرونی». برای نمونه، ممکن است تنشها یا ناکارآمدیهایی در اجرای نقشها یا تأمین نیازهای سیستم پدید آید (مثلاً نهاد اقتصاد نتواند رفاه کافی ایجاد کند یا ساخت خانواده با نیازهای جدید ناسازگار شود)؛ در چنین شرایطی، نظام اجتماعی از مسیر سازوکارهای خود-اصلاحگر (self-adjusting mechanisms) به سوی راهحل میرود. یک راهحل اساسی که پارسونز برای تغییر طرح میکند، تفکیک ساختاری (Structural Differentiation) است. به این معنا که نظام با ایجاد نقشها و نهادهای تخصصیتر، کارآمدی خود را بالا میبرد و وظایف جدید را بر عهده نهادهای تازه قرار میدهد. این ایده به الهام از مفهوم تکامل اجتماعی است که در آن ساختارها پیچیدهتر و متمایزتر میشوند. برای مثال، در یک جامعهی سنتی ممکن است نهاد خانواده وظایف آموزشی، اقتصادی، تفریحی و مذهبی را همزمان انجام دهد؛ اما با تکامل جامعه، هر یک از این وظایف به نهاد تخصصی مجزایی واگذار میشود (مدرسه، بازار کار، رسانهها، کلیسا و …). این افزایش تفکیک، به شرط حفظ انسجام از طریق ارزشهای مشترک، به ظرفیت تطابقی بیشتر نظام و کارآیی بالاتر میانجامد. به همین دلیل پارسونز تغییر اجتماعی را عمدتاً فرآیندی تکاملی میدید که با حرکت از ساده به پیچیده همراه است و جامعه را قادر میسازد تا با چالشهای جدید کنار بیاید.
با این حال، پارسونز منکر وقوع تغییرات ناگهانی یا انقلابی نیست، بلکه آنها را به منزلهی اختلالهای شدید در سیستم تفسیر میکند که ممکن است در اثر انباشت بحرانهای حلنشده رخ دهند. او اذعان دارد که نظریهاش در تبیین منشأ دقیق تغییرات ساختاری شدید (مانند انقلابها یا فروپاشیها) ضعف دارد، چرا که این قبیل تغییرات اغلب با عوامل بیرونی یا تضادهای حاد (مثلاً جنگ، انقلاب، مبارزهی طبقاتی) مرتبطاند که در مدل تعادلگرای او کمتر برجسته شدهاند. منتقدان نیز اشاره کردهاند که پارسونز دگرگونیهای ناگهانی و تعارضآمیز را عمدتاً نادیده میگیرد و تغییر را فقط در چارچوب تکاملی و موزون میفهمد. خود پارسونز بعدها با استفاده از ایدههای سایبرنتیک و نظریه سیستمها، تلاش کرد پویایی بیشتری به مدلش بدهد و نقش اطلاعات و بازخورد را در هدایت تغییرات تئوریزه کند. اما در مجموع، نگاه خوشبینانه و نظمگرای پارسونز به جامعه باعث شد که تغییر را امری مدیریتشده و تدریجی ببیند و از مفاهیمی چون «تضاد ساختاری» یا «انقلاب» کمتر بهره گیرد.
متغیرهای الگویی (Pattern Variables)
یکی از ابتکاریترین بخشهای نظریه پارسونز در «نظام اجتماعی»، طرح مفهوم متغیرهای الگویی است. متغیرهای الگویی به دستهای از انتخابهای دوقطبی گفته میشود که کنشگران در مواجهه با وضعیتهای اجتماعی پیشِ رو دارند و بر اساس آنها جهتگیری میکنند. پارسونز در ابتدا پنج جفت متغیر الگویی را معرفی کرد که بهزعم او ابعاد بنیادی هر نقش اجتماعی و جهتگیری ارزشی کنش را تشکیل میدهند. این پنج الگوی دو قطبی عبارتاند از:
- خاصگرایی در برابر عامگرایی: آیا کنشگر در تعامل اجتماعی بر اساس روابط شخصی خاص و ویژگیهای یکتای طرف مقابل عمل میکند (خاصگرایی)، یا بر مبنای قواعد عام و کلی که نسبت به همه یکسان اعمال میشود (عامگرایی)؟ برای مثال، رفتار فرد با دوست صمیمی معمولاً خاصگرایانه است (توجه به خصوصیات منحصربهفرد او)، در حالی که رفتار با مشتری در یک فروشگاه باید عامگرایانه و مطابق مقررات یکسان برای همه باشد.
- عاطفهگرایی (ابراز عاطفه) در برابر بیطرفی عاطفی: آیا در یک رابطهی نقش، احساسات و عواطف شخصی به صورت آزاد ابراز و دخیل میشوند (عاطفهگرایی)، یا اینکه احساسات کنار گذاشته شده و خویشتنداری عاطفی حفظ میگردد (بیطرفی عاطفی)؟ مثلاً در ارتباط والدین و فرزندان ابراز عاطفه کاملاً مجاز و مورد انتظار است، اما یک قاضی دادگاه باید نسبت به متهم یا شاکی عاطفهی شخصی نشان ندهد و بیطرف باقی بماند.
- انتسابی بودن در برابر اکتسابی بودن (کیفیت در برابر عملکرد): کسب یک نقش یا امتیاز اجتماعی بر چه اساسی است – بر پایهی ویژگیهای انتسابی و از پیش موجود فرد مانند سن، جنس، قومیت، پایگاه خانوادگی (انتسابی) یا بر پایهی دستاورد و عملکرد شخص مانند تحصیلات، مهارت، موفقیت فردی (اکتسابی)؟ برای نمونه، در یک نظام سلسلهمراتبی موروثی (مثل نظام اشرافی)، منزلت افراد انتسابی است؛ ولی در یک نظام بورکراتیک مدرن، احراز مقامها عمدتاً وابسته به شایستگیها و اکتسابهای خود فرد است. پارسونز از این متغیر با عنوان کیفیت در مقابل عملکرد نیز یاد کرده است که همان مضمون انتساب/اکتساب را میرساند.
- تخصیصیافتگی در برابر (diffuseness )آمیختگی یا جامعیت: این بعد میپرسد که یک رابطهی نقش از نظر دامنه وظایف و تعهدات چگونه است – چندوجهی و آمیخته که جنبههای متنوعی از زندگی را در بر میگیرد (diffuse/جامع) یا تکوجهی و تخصصی که محدود به حوزهی معینی است (specific/محدود؟ دوستی نزدیک یا نقشهای خانوادگی معمولاً روابطی گسترده و چندبعدیاند (انواع حمایت عاطفی، مالی، مشارکتها را شامل میشوند)، اما رابطهی میان یک مشتری و فروشنده بسیار محدود و تخصصی است (صرفاً خرید و فروش کالا). پارسونز واژهی آمیختگی در برابر تمایز را نیز برای این متغیر بهکار برده است.
- جمعگرایی (گرایش به منافع جمع) در برابر فردگرایی (توجه به منافع خود): در نهایت، کنشگران میتوانند هنگام ایفای نقشها اولویت ارزشی را به اهداف و منافع جمعی بدهند یا به منافع شخصی و خصوصی خود. برخی نقشها ماهیتاً جمعگرایانهاند (مثلاً از یک کارمند دولت انتظار میرود خیر عموم را بر نفع شخصی مقدم بدارد) و برخی نقشها بیشتر با پیگیری منافع فردی سازگارند (مثلاً کارآفرینان در پی سود کسبوکار خویشاند).
پارسونز اظهار داشت که در جوامع سنتی معمولاً قطبهای خاصگرایی، عاطفهگرایی، انتسابی، آمیختگی و جمعگرایی غالباند؛ در حالی که جوامع مدرن صنعتی بر قطبهای مقابل یعنی عامگرایی، بیطرفی عاطفی، اکتسابی، تخصصی بودن و تا حدی فردگرایی تأکید دارند. او گذار از جامعهی سنتی به مدرن را تا حد زیادی معادل گسترش الگوهای نقش مدرن و عقبنشینی نقشهای سنتی میدانست. به عنوان نمونه، در یک جامعهی سنتی ممکن است روابط خویشاوندی خاصگرایانه و انتسابی، محور سازمان اجتماعی باشد (افراد به صرف وابستگی خانوادگی مناصب را اشغال کنند و در تعاملات، روابط شخصی بر قوانین عام بچربد). اما در جامعهی مدرن، شایستهسالاری اکتسابی و قوانین عام جای آن را میگیرد و روابط رسمی غیرشخصی (مثل رابطهی اداری کارمند و اربابرجوع) گسترش مییابد. پارسونز تأکید داشت که این پنج الگوی ارزشی در همهی جوامع به شکلی جهانشمول مطرحاند و هیچ جامعهای کاملاً در یک سر طیف همهی آنها قرار ندارد؛ بلکه ترکیبها و توزیعهای متفاوتی از آنها در بخشهای مختلف یک نظام اجتماعی دیده میشود. برای مثال، حتی در مدرنترین جوامع هم خانواده همچنان عرصهای خاصگرا، عاطفی و آمیخته باقی میماند؛ یا در جوامع سنتی نیز نهادهایی مانند بازار وجود دارند که در آن قواعد عام و عقلانی عمل میکنند.
متغیرهای الگویی پارسونز علاوه بر تحلیل نقشها، مبنایی برای مقایسهی فرهنگها و خردهنظامهای اجتماعی نیز فراهم کردند. چنانکه اشاره شد، یکی از کاربردهای مهم آنها تفکیک سنخ آرمانی جامعهی سنتی در برابر جامعهی مدرن بود. این مفهوم بعدها در نظریههای توسعه و نوسازی مورد اقتباس قرار گرفت و برخی جامعهشناسان (مانند مارون هوزلیتز) استدلال کردند که جوامع توسعهنیافته به دلیل غلبهی الگوهای خاصگرایی، انتساب و … دچار مشکلاتی در نهادسازی مدرن و بسیج منابع برای توسعهاند. گرچه خود پارسونز در این مورد صراحت ایدئولوژیک نداشت، اما چارچوب مفهومی او دستکم زبان مفهومی مشترکی برای بحث دربارهی موانع فرهنگی-اجتماعی توسعه فراهم کرد.
شایان ذکر است پارسونز در کارهای متأخرتر خود از میان متغیرهای پنجگانه، متغیر فردگرایی/جمعگرایی را کمرنگ کرد و گاه آن را حذف نمود، احتمالاً به این دلیل که جهتگیری فرد در برابر جمع پیچیدگیهای زیادی داشت و به روشنی چهار مورد دیگر نبود. با این حال، چهار متغیر نخست در سراسر آثار او حضوری پررنگ دارند و سنگبنای تحلیل تطبیقی او از نهادهای اجتماعی محسوب میشوند. در واقع پارسونز معتقد بود این الگوهای ارزشی بنیانی، ساختار هر نقشی را تحت تأثیر قرار میدهند و نهادینهشدن آنها در جامعه تعیینکنندهی نوع نظم اجتماعی است.
بررسی ارتباط نظامهای شخصیت، فرهنگ و نظام اجتماعی
یکی از نوآوریهای پارسونز تأکید بر نگاه جامع به انسان بهمثابه یک کنشگر چندبعدی است که همزمان محصول نظام اجتماعی و فرهنگی خویش است و نیز دارای شخصیت و ارادهی کنشگری است. در نظریهی او، نظام شخصیت (یعنی سازمان انگیزهها و گرایشهای فردی) و نظام اجتماعی و نظام فرهنگی یک رابطهی متقابل و درهمتنیده دارند.
از یک سو، شخصیت فرد در خلأ شکل نمیگیرد بلکه طی فرایند اجتماعیشدن که هستهی آن در خانواده و آموزش است، عناصر فرهنگی (ارزشها، باورها) در فرد درونی میشوند. فروید – که تأثیر عمیقی بر پارسونز داشت – نشان داد چگونه وجدان فرد (superego) بر پایهی درونیسازی ارزشهای والدین و جامعه شکل میگیرد. پارسونز از این ایده بهره گرفت تا توضیح دهد چرا بیشتر افراد در بیشتر اوقات هنجارهای اجتماعی را رعایت میکنند: زیرا آن ارزشها و هنجارها بخشی از شخصیت خود آنها شده و تخطی از آنها برایشان احساس گناه یا ناراحتی درونی ایجاد میکند. بنابراین نظام فرهنگی از طریق سازوکار درونیسازی ارزشها در نظام شخصیتی نفوذ میکند و استمرار خود را تضمین مینماید. مثلاً ارزش فرهنگی راستگویی اگر درونی شخصیت فرد شده باشد، حتی بدون حضور ناظر بیرونی فرد را ملزم به صداقت میکند. این امر به تثبیت نظم اجتماعی یاری میرساند، چرا که کنشگران به صورت خودانگیخته مطابق انتظارات نقششان رفتار میکنند. در واقع تعامل نظام شخصیت و فرهنگ، پاسخ پارسونز به مسألهی نظم است: فرهنگ از طریق شخصیت، رفتارها را همسو با الزامات نظام اجتماعی میکند.
از سوی دیگر، نظام اجتماعی نیز بر شخصیت افراد تأثیر مستقیم دارد. هر فرد از طریق ایفای نقشهای اجتماعی، پاداشها و تنبیهاتی دریافت میکند که انگیزهها و نگرشهای او را شکل میدهند. برای مثال، فردی که نقش «معلم» را بر عهده میگیرد، در اثر موفقیت در آموزش و تأیید اجتماعی، حس ارزشمندی و رضایت در شخصیتش تقویت میشود (پاداش نقش) و همین امر انگیزهی او را برای تلاش بیشتر در همان نقش بالا میبرد. بر عکس، عدم موفقیت یا واکنش منفی جامعه به او (مثلاً بیاحترامی به معلم) میتواند به سرخوردگی شخصیتی و تغییر نگرش او نسبت به آن نقش بینجامد. بدین ترتیب ساختار فرصتها و پاداشهای نهفته در نظام اجتماعی از طریق نقشها، جهتگیریهای انگیزشی شخصیتها را تحت تأثیر قرار میدهد. پارسونز از مفهوم «انتظارات نقش» برای تبیین این ارتباط بهره میگیرد: فرد انگیزه دارد مطابق انتظارات نقش عمل کند چون برای آن پاداش مادی یا معنوی در سیستم تعریف شده است (از درآمد گرفته تا منزلت و احترام). بنابراین میان انگیزهی شخصی و الزام نهادی، هماهنگی برقرار میشود. این همان مکانیزمی است که پارسونز برای حل دوگانهی عاملیت/ساختار بهکار میبرد: نقش اجتماعی نقطهی تلاقی فرد و سیستم است و در آنجا ارزشهای فرهنگی (بهمثابه هنجارهای نقش) با انگیزههای فردی ترکیب میشوند.
پارسونز اصطلاح «تقارب مضاعف» (double interpenetration) را بهکار میبرد تا این درهمرفتگی شخصیت و سیستم اجتماعی-فرهنگی را توصیف کند. از دید او، فرد و جامعه در یکدیگر نفوذ میکنند: جامعه از طریق فرهنگ در ذهن افراد جای میگیرد و افراد از طریق ایفای نقشها جامعه را بازآفرینی میکنند. به بیان دیگر، یک چرخهی بازخورد وجود دارد:
ارزشهای فرهنگی ← درونیشدن در شخصیت ← کنش مطابق ارزشها در نقشها ← تحقق ارزشها در نظام اجتماعی و تداوم فرهنگ
این دیدگاه نشان میدهد چرا پارسونز برخلاف نظریههای صرفاً جبرساختاری یا فردگرای افراطی، هم به عامل انسانی و هم به ساختار اجتماعی وزن میدهد. او انسان را نه محکوم سرنوشت اجتماعی صرف میداند، نه موجودی کاملاً مختار خارج از هر قید؛ بلکه انسانشناسی پارسونز، انسانی است اجتماعیشده که کنشهای ارادیاش در چارچوبی از هنجارها معنا مییابد.
در مجموع، پیوند نظام شخصیت، فرهنگ و نظام اجتماعی در نظریه پارسونز تضمینکنندهی پایداری و کارآمدی نظام اجتماعی است. هرگونه اختلال جدی در این ارتباط متقابل میتواند نظم را به مخاطره اندازد. برای مثال، اگر فرهنگ نتواند ارزشهای خود را به نسل جدید منتقل کند (گسست فرهنگی) یا اگر شخصیتهای اجتماعی دچار بحران هویت و بیهنجاری شوند (آنومی فردی)، یا چنانچه نظام اجتماعی به انتظارات و نیازهای شخصیتی اعضا بیاعتنا بماند (بیگانگی و عدم مشروعیت)، آنگاه تعادل نظام اجتماعی متزلزل خواهد شد. از این رو پارسونز بر اهمیت نهادهای واسطهای چون خانواده، آموزش و مذهب تاکید دارد که به تعبیر او سوپاپهای اطمینان سیستم هستند و ارتباط صحیح میان فرهنگ، فرد و جامعه را نگه میدارند. خانواده با محبت و تربیت، پلی است میان عاطفهی فردی و قواعد اجتماعی؛ آموزش، دانش و ارزشهای برونفردی را به انگیزههای درونی بدل میکند؛ مذهب، معنا و غایت مشترک برای تجربیات فردی فراهم میآورد. چنین نهادهایی انسجام سهگانهی شخصیت-فرهنگ-اجتماع را حفظ کرده و تحول آرام و سازگارانهی جامعه را ممکن میسازند.
تحلیل جایگاه نظریه «نظام اجتماعی» در علوم اجتماعی
نظریه سیستم اجتماعی پارسونز یکی از جامعترین و اثرگذارترین چارچوبهای نظری در تاریخ جامعهشناسی به شمار میآید. این نظریه در دهههای 1950 و 1960 میلادی، محور اصلی تفکر جامعهشناختی آمریکایی بود و مکتب ساختارگرایی کارکردی عملاً با نام پارسونز گره خورده است. پارسونز با بلندپروازی علمی خود تلاش کرد مرزهای میان رشتههای مختلف علوم اجتماعی را کنار بزند و زبانی مشترک برای تحلیل پدیدههای اجتماعی فراهم کند. او مفاهیمی مانند کنش، نقش، نهاد، ارزش، کارکرد، سیستم و… را به شکلی نظاممند تعریف کرد که قابل بهکارگیری توسط جامعهشناسان، انسانشناسان، روانشناسان اجتماعی و حتی اقتصاددانان باشد. به تعبیر خود او، نظریهاش کوششی بود برای وحدتبخشیدن به علوم اجتماعی در قالب یک علم عمومی کنش. در این مسیر، پارسونز اندیشههای متفکران بزرگی چون دورکیم، وبر، فروید، مارکس، زیمل، پارهتو و دیگران را در چارچوب تحلیلی خود ادغام کرد و از این جهت نظریهاش واجد یک جامعیت بینپارادایمی بود.
اهمیت تاریخی و علمی نظریه پارسونز را میتوان در چند نکته برجسته خلاصه کرد: نخست آنکه او برای اولین بار سطوح تحلیل خرد و کلان را به طور منسجم در یک نظریه جمع کرد. نظریه پارسونز پلی زد میان تحلیلهای روانشناختی (انگیزههای فردی، فرآیند اجتماعی شدن) و تحلیلهای کلان جامعهشناختی (ساختار طبقاتی، نهادی و فرهنگی). این دستاوردی بود که پیش از او کمتر نظریهپردازی بدان نائل شده بود. دوم آنکه پارسونز بعد فرهنگی را به مرکز نظریه اجتماعی آورد و نشان داد که بدون در نظر گرفتن نظام ارزشها و معناها، تبیین جامعه ناقص خواهد بود. پیش از پارسونز بسیاری از نظریات جامعهشناسی (مثلاً مارکسیسم ارتدوکس یا اقتصادگرایی) فرهنگ را امری حاشیهای یا وابسته میدانستند، اما پارسونز شأنی مستقل و تعیینکننده برای فرهنگ قائل شد و آن را یکی از ارکان نظم اجتماعی معرفی کرد. سوم اینکه نظریه پارسونز نمایندهی یک دوران خوشبینی نظری در علوم اجتماعی بود که میپنداشت میتوان با مدلهای علمی، پیچیدگی جامعه را نظم و سامان بخشید. او معتقد بود نظریهاش میتواند مسائل کاربردی را هم روشن کند و لذا از تحقیقات تجربی و بینرشتهای استقبال میکرد. در واقع، نفوذ پارسونز تنها در قلمرو آکادمیک نبود؛ بسیاری از سیاستگذاران و برنامهریزان توسعه در نیمهی دوم قرن بیستم، از مفروضات پارسونزی بهره گرفتند (مثلاً نظریههای نوسازی در توسعه که به تغییر ارزشهای فرهنگی و الگوهای نهادی تأکید داشتند، مستقیم و غیرمستقیم تحت تأثیر پارسونز بودند).
با این همه، نظریه پارسونز بیچالش نماند. از اواخر دههی 1960 موج انتقادی گستردهای متوجه ساختارگرایی کارکردی و نظریه نظام اجتماعی شد. منتقدان در چند جبهه به پارسونز تاختند: (1) ابهام و انتزاعیبودن مفاهیم: منتقدان گفتند که چارچوب پارسونز بیش از حد کلی و مبهم است و پر از مفاهیم انتزاعی که آزمونپذیر نیستند. برای مثال، مفهوم «نیازهای کارکردی» یا «تعادل سیستم» آنچنان کلی است که نمیتوان آن را به طور تجربی سنجید. (2) ایستایی و محافظهکاری: پارسونز متهم شد که بر نظم و ثبات تاکید افراطی دارد و نقش تعارض، دگرگونی و قدرت را در جامعه کماهمیت جلوه میدهد. نظریه او قادر به تبیین تغییرات بزرگ تاریخی (مثل انقلابها) یا نابرابریهای ساختاری و ستیزهای اجتماعی (مثل ستیز طبقاتی یا جنسیتی) نیست، چرا که جامعه را همچون ارگانیسمی هماهنگ میبیند. به تعبیر منتقدان رادیکالتر، نظریه پارسونز عملاً ایدئولوژی محافظهکارانهایست که وضع موجود را توجیه کرده و مانع دیدهشدن تضادها میشود. (3) غفلت از عاملیت و خلاقیت فردی: برخی جامعهشناسان (مثل دنيس رون) گفتند که در نظریه پارسونز انسانها بیش از حد مطیع و سازگار فرض شدهاند و جایی برای خلاقیت، نارضایتی یا کنشهای دگرگونساز آنان وجود ندارد؛ در حالی که تاریخ آکنده از نمونههای کنشگریهای خلاق و مقاومت در برابر هنجارهاست که جامعه را تغییر داده است. (4) ناسازگاریهای درونی: برخی نیز اشاره کردند که پارسونز در ادغام سطوح تحلیل خرد و کلان کاملاً موفق نبوده و آثارش گاه دچار نوعی تذبذب بین دیدگاه ارادهگرایانه و جبرگرایانه است. مثلاً در «ساختار کنش اجتماعی» با تأکید بر کنش ارادی شروع میکند ولی به تدریج به سمت یک نظریهی کلان ساختاری میل میکند و این گذار بهخوبی تئوریزه نشده است.
این انتقادات به یک معنا حاصل تکامل اندیشهی اجتماعی پس از پارسونز بود. به بیان دیگر، خود طرح نظری پارسونز زمینهساز شکلگیری رقیبانش شد. ظهور نظریههای کنش متقابل نمادین، تئوری انتخاب عقلانی، مارکسیسم نو، نظریه سیستمهای انتقادی و … همه در واکنش به کاستیهای پارسونز شتاب گرفتند. با این وجود، میراث پارسونز پابرجاست. بسیاری از مفاهیم او (مثل نقش، نهاد، اجتماعیشدن، ارزشهای مشترک، آنومی) امروز جزو بدیهیات زبان جامعهشناسی هستند. پارسونز همچنین شاگردان و پیروانی تربیت کرد (مانند رابرت مرتون، نیل اسملسر، جی. الکساندر در دورههای بعد) که هر یک این سنت فکری را در جهاتی بسط دادند. به طور خلاصه میتوان گفت جایگاه نظریه نظام اجتماعی در تاریخ علوم اجتماعی مانند پلی است که دورهی کلاسیک جامعهشناسی را به تلاشهای نظری متأخرتر وصل میکند. اگرچه آن پل ممکن است از برخی نقاط ترک برداشته باشد، اما بسیاری از رهگذران اندیشه از روی آن عبور کردهاند و افق دیدشان را گسترش داده است.
نتیجهگیری
نظریه «نظام اجتماعی» پارسونز تلاشی سترگ برای صورتبندی علمی جامعه بهمثابه سیستمی متشکل از کنشگران دارای نقش، ساختارهای نهادی و الگوهای فرهنگی بود. در این نظریه، جامعه نه مجموعهای تصادفی از افراد، بلکه یک کل سازمانیافته با کارکردهای مشخص تصویر میشود. پارسونز با معرفی چارچوب کنش و تفکیک چهار نظام (زیستی، شخصیتی، اجتماعی، فرهنگی)، کوشید نشان دهد تمامی ابعاد حیات اجتماعی از اقتصاد و سیاست تا خانواده و مذهب را میتوان در یک مدل واحد تبیین کرد که محور آن کنش اجتماعی معنادار است. در این مدل، نظم اجتماعی به واسطهی هنجارها و ارزشهای مشترک و درونیشدن آنها در شخصیت افراد تضمین میشود و تغییر اجتماعی عمدتاً از جنس تطور تدریجی ساختارها از ساده به پیچیده فهم میگردد. مفاهیمی چون نقش و انتظارات نقشی، نهادهای اجتماعی و کارکردهایشان، متغیرهای الگویی برای مقایسهی جهتگیریهای ارزشی، و ایدهی تعادل سیستم از دستاوردهای فکری پارسونز است که در این نظریه عرضه شد.
این گزارش نشان داد که پارسونز چگونه با زبان تخصصی و انتزاعی خود، عناصر واقعیت اجتماعی را در قالب یک نظام نظری منسجم توضیح میدهد. هر چند نظریهی او بعدها با نقدهای متعددی مواجه شد، اما نباید فراموش کرد که بسیاری از مباحث اساسی علوم اجتماعی در نیمهی دوم قرن بیستم ذیل گفتمان پارسونزی طرح شدند؛ به تعبیر مورتون «حتی برای مخالفت با پارسونز، باید ابتدا او را خواند و فهمید». نظریه نظام اجتماعی الهامبخش مطالعات گوناگونی از سازوکارهای همبستگی گرفته تا علل توسعهنیافتگی بود و هنوز هم مفاهیم آن در تحلیلهای جامعهشناختی به کار میآید. در نتیجهگیری میتوان گفت، میراث پارسونز تلفیقی از بینشهای ماندگار (چون اهمیت فرهنگ و هنجارها در نظم اجتماعی، پیوند فرد و جامعه از طریق نقشها، و ضرورت نهادهای کارآمد) و کاستیهایی (مانند کمتوجهی به پویاییهای تضاد و قدرت) است. این میراث همچنان در نظریهپردازی اجتماعی محل مراجعه و بازاندیشی است.
در بخش پایانی، برای نشان دادن سودمندی کاربرد مفاهیم پارسونزی، بهطور مختصر به تطبیق آنها با مسئلهی فرهنگ سیاسی و توسعهنیافتگی در ایران میپردازیم.
فرهنگ سیاسی و توسعهنیافتگی در ایران: تطبیق مفاهیم پارسونز
یکی از بحثهای مهم در علوم سیاسی و جامعهشناسی توسعه، نقش فرهنگ سیاسی در پیشرفت یا رکود جوامع است. فرهنگ سیاسی را میتوان مجموعهی نگرشها، ارزشها و الگوهای رفتاری دانست که تعامل میان شهروندان و نظام سیاسی را شکل میدهد. پرسش این است که چگونه الگوهای نهادی و ارزشی که پارسونز در نظریه نظام اجتماعی ترسیم میکند، میتواند به تبیین توسعهنیافتگی تاریخی ایران از منظر فرهنگ سیاسی کمک کند.
بر اساس نظریه پارسونز، یکی از پیششرطهای اساسی توسعه و نوسازی، گذار از الگوهای نقش سنتی به الگوهای نقش مدرن است. چنانکه دیدیم، در الگوهای سنتی ارزشهایی نظیر خاصگرایی، انتساب و عاطفهگرایی غلبه دارند، در حالی که الگوهای مدرن مبتنی بر عامگرایی، شایستهسالاری (اکتساب) و بیطرفی عاطفی هستند. اگر فرهنگ سیاسی یک جامعهای (از جمله ایران) عمدتاً تحت تاثیر ارزشهای سنتی باقی بماند، این امر میتواند عملکرد نهادهای مدرن را مختل کرده و مانع توسعهیافتگی شود. به عنوان مثال، خاصگرایی در فرهنگ سیاسی به شکل روحیهی طایفهای و روابط شخصی در قدرت ظهور میکند؛ یعنی به جای حاکمیت قانون عام، روابط خویشاوندی، رفاقتی یا جناحی تعیینکنندهی تصمیمات سیاسی میشود. این پدیده که میتوان آن را نوعی پاتریمونیالیسم مدرن نامید، در تاریخ سیاسی ایران بارها مشاهده شده است (از ساختار ایلی و قبیلهای حکومتهای سنتی گرفته تا شکلگیری حلقههای غیررسمی قدرت در دورههای معاصر). نتیجهی خاصگرایی سیاسی، تضعیف نهادهای فراگیر و عدم اعتماد عمومی به آنهاست، چرا که مردم احساس میکنند دسترسی به منابع و مناصب بیشتر بر اساس وابستگیها و توصیههاست تا شایستگیهای عام. این امر با معیارهای پارسونزی توسعهیافتگی (که مستلزم عامگرایی و شایستهسالاری است) ناهمخوان است و به بازتولید توسعهنیافتگی میانجامد.
از سوی دیگر، انتسابی بودن پایگاهها نیز معضلی در فرهنگ سیاسی غیرمدرن است. در ایران سنتی، منزلت اجتماعی و سیاسی افراد عموماً تابعی از خاستگاه خانوادگی، قومیت، جنسیت و مذهب آنان بود. پس از ظهور دولت مدرن در سدهی گذشته، تلاشهایی برای جایگزینی شایستهسالاری (اکتساب) به جای انتساب صورت گرفت (مثلاً از طریق نظام آموزش عمومی و گزینش بر مبنای تحصیلات در مدیریت). اما در فرهنگ سیاسی امروزین ایران همچنان بقایای نگرش انتسابی به چشم میخورد؛ مثلاً رواج فرهنگ نخبهسالاری بسته که در آن فرزندان و وابستگان مقامات به راحتی وارد عرصه قدرت میشوند یا اینکه سهمیهبندیهای غیررقابتی در ساختار سیاسی و اقتصادی وجود دارد. این امر موجب کاهش انگیزه برای کارآمدی و نوآوری میشود، چرا که پاداشها و مناصب الزماً به بهترین افراد تعلق نمیگیرد. از منظر پارسونز، چنین وضعی نقض اصل اکتسابی بودن نقشها در یک سیستم مدرن است و نهایتاً کارکرد نظام سیاسی را تضعیف میکند.
مولفهی مهم دیگر، عاطفهگرایی در روابط سیاسی است. فرهنگ سیاسی ایران (هم در سطح نخبگان و هم تودهها) تاریخی غنی از هیجانات شدید، شخصیسازی تعارضات و دوستی/دشمنیهای احساسی دارد. این موضوع را میتوان به نبود بیطرفی عاطفی تعبیر کرد. به زبان پارسونزی، انتظار میرود در یک نظام مدرن، کنشگران سیاسی (اعم از دولتمردان یا شهروندان) با رویکردی عقلانی و خونسرد مسائل را دنبال کنند و مخالفان را صرفاً رقبایی در چارچوب قواعد ببینند. اما در عمل، در فرهنگ سیاسی ما اغلب بار احساسی و ارزشی افراطی به رقابتهای سیاسی الصاق میشود و تضادها شکل دوست/دشمن مطلق به خود میگیرند. نتیجه میتواند قطبیشدن سیاسی و دشواری در رسیدن به توافقات ملی بر سر منافع عمومی باشد. پارسونز احتمالاً این وضعیت را علامت عدم نهادینهشدن الگوی بیطرفی عاطفی در نظام سیاسی میدانست که به کاهش ظرفیت یکپارچگی (Integration) در سیستم میانجامد.
همچنین فردگرایی یا جمعگرایی فرهنگی یک جامعه بر مسیر توسعهی آن تأثیر دارد. نکتهی ظریفی که پارسونز و مفسران او (مانند هوزلیتز) مطرح کردهاند این است که جوامع توسعهنیافته ممکن است همزمان دچار جمعگرایی و فردمحوری افراطی باشند. به این معنا که در سطح تودهی مردم، روحیهی جمعگرایی سنتی (مثلاً اولویت خانواده و قوم بر منافع شخصی) قوی است، ولی در سطح نخبگان حاکم، فردمحوری و پیگیری منافع باندی و شخصی رواج دارد. این توصیف کمابیش دربارهی ایران نیز مصداق داشته است: از یک سو فرهنگ عمومی ایرانیان ارزشهایی چون همبستگی خانوادگی، کمک متقابل و ایثار را گرامی میدارد (نشان جمعگرایی)، اما از سوی دیگر در ساخت قدرت سیاسی اغلب رقابتهای شخصی و گروهگراییهای محدود بر سر کسب منافع مشاهده میشود (نشان فردمحوری خودخواهانه). چنین ترکیب ناموزونی مانع تحقق خیر عمومی در بلندمدت میشود؛ چرا که انسجام اجتماعی تودهوار به سمت مشارکت مدنی گسترده و مطالبهی پاسخگویی نخبگان هدایت نمیشود، و نخبگان نیز بیشتر در اندیشه حفظ امتیازات خویشاند تا تأمین منافع کل جامعه. از منظر پارسونز، توسعه سیاسی هنگامی رخ میدهد که توجه به منافع جمعی نه فقط در میان مردم عادی، بلکه در میان نخبگان و ساخت قدرت نیز به یک هنجار واقعی بدل شود. تنها در این صورت است که نهادهای سیاسی فراگیر شکل میگیرد و سرمایه اجتماعی لازم برای اجرای تصمیمات دشوار توسعهای فراهم میآید.
در یک نگاه کلی، میتوان گفت بسیاری از موانع فرهنگی توسعه در ایران را میتوان با مفاهیم پارسونزی صورتبندی کرد . فرهنگ سیاسی ایران به دلایل تاریخی متعدد (از جمله ساخت سلطانی دولت، اقتصاد رانتی نفتی، و فقدان بورژوازی مستقل) نتوانسته بهطور کامل از الگوهای سنتی به الگوهای مدرن نقش گذار کند. حتی پس از تأسیس نهادهای مدرن (مجلس، انتخابات، بروکراسی) در دوران معاصر، محتوای فرهنگی و شیوه عملکرد این نهادها کمابیش با شبکه روابط غیررسمی سنتی، روحیه خاصگرایی و عدم اعتماد اجتماعی گسترده آمیخته ماند. نتیجه چیزی شد که برخی پژوهشگران علوم سیاسی آن را «مدرنیتهی ناتمام» یا «توسعهی ناموزون» در ایران میخوانند – یعنی صورت مدرن و سیرت سنتی. نظریه پارسونز ابزار مفهومی قدرتمندی به دست میدهد تا این وضعیت را تحلیل کنیم. او به ما میآموزد که برای توسعهیافتگی واقعی، تغییر ظاهری نهادها کافی نیست؛ بلکه باید الگوهای ارزشی و انتظارات نقش نیز دگرگون شود. به عبارت دیگر، گذار به توسعه مستلزم نوعی تحول فرهنگی است که در طی آن جامعه از خاصگرایی به عامگرایی، از اقتدار انتسابی به اقتدار شایستهسالار، از اداره امور بر اساس احساسات به تصمیمگیری بر مبنای عقلانیت و قانون حرکت کند.
البته تحلیل پارسونزی به معنای نادیدهگرفتن سایر عوامل (مانند اقتصاد جهانی، استعمار، ساخت طبقاتی و …) در عقبماندگی ایران نیست، اما بر بعد فرهنگی-اجتماعی تأکید میکند که گاه در نظریههای توسعه کماهمیت شمرده شده است. از این منظر، فرهنگ سیاسی مشارکتی، اعتمادساز و قانونمدار جزئی از سرمایهی ناملموسی است که یک کشور برای توسعه نیاز دارد – چیزی که نظریه پارسونز آن را در قالب مفاهیمی چون الگوهای نهادی ارزشی و یکپارچگی سیستم مطرح کرده بود.
به طور خلاصه، وضعیت توسعهنیافتگی در ایران تا حدی قابل فهمتر میشود اگر آن را ناشی از عدم انطباق کامل الگوهای فرهنگی و اجتماعی کشور با الزامات نظام مدرن بدانیم. ارزشهایی که پارسونز برای یک نظام اجتماعی پویا و منعطف برمیشمارد (همچون عامگرایی، بیطرفی عاطفی، اکتسابگرایی و توجه به خیر جمعی) هنوز به صورت کامل در فرهنگ سیاسی ما نهادینه نشده و بعضاً با مقاومت سنتها و ساختارهای کهن مواجه است. البته فرهنگ ایستا نیست و تحولات چند دهه اخیر (مثل گسترش آموزش عالی، رسانهها و ارتباطات جهانی) کموبیش الگوهای جدیدی را در جامعه ایران وارد کرده که میتواند نویدبخش تغییرات مثبت باشد. اما گذار فرهنگی زمانبر است و همانگونه که پارسونز نیز اشاره داشت، الگوهای ارزشی دیرپا به آسانی دگرگون نمیشوند مگر آنکه شرایط ساختاری و عاملان اجتماعی زمینه را فراهم کنند.
در پایان، باید اذعان کرد که نظریه پارسونز نیز برای تحلیل کامل توسعهنیافتگی ایران کافی نیست؛ مثلاً نقش تعارضات طبقاتی، عوامل تاریخی استعمار و ساخت اقتصاد جهانی در قالب آن بهروشنی طرح نمیشود. اما نکتهی قوت این نظریه آن است که ما را به اهمیت انسجام ارزشی، کارآمدی نهادی و اجتماعیشدن سیاسی واقف میکند. بدین اعتبار، هر برنامهای برای توسعه در ایران اگر به اصلاح فرهنگ سیاسی (در کنار اصلاحات اقتصادی و سیاسی) نپردازد، احتمالا با مانع مواجه خواهد شد. پارسونز به زبان تخصصی خود این را میگوید که: بدون دگرگونی در نظام اجتماعی-فرهنگی، تحول پایدار در نظام اقتصادی و سیاسی دشوار است. این درس مهمی است که از تطبیق مفاهیم او با واقعیت ایران میآموزیم.
در مجموع، گزارش حاضر کوشید با زبانی علمی و مستند، نظریه «نظام اجتماعی» پارسونز را شرح داده و نشان دهد چگونه این چارچوب مفهومی میتواند برای فهم مسائل پیچیدهای چون فرهنگ سیاسی و توسعهنیافتگی بهکار رود. نظریه پارسونز با وجود کاستیهایش، همچنان یکی از ستونهای اندیشهی جامعهشناختی است و مطالعهی ژرف آن برای پژوهشگران حوزهی علوم اجتماعی، بهویژه در تدوین پروپوزالها و رسالههای دانشگاهی با رویکرد کلاننگر، بسیار راهگشا است. منابع و مفاهیم طرحشده در این گزارش میتواند مبنایی برای بررسیهای تطبیقی بیشتر و توسعه چارچوبهای نظری بومی در تحلیل مسائل جامعه ایران قرار گیرد.

