در روزهای پرآشوب جنگ اخیر ایران و رژیم صهیونیستی، صحنهای تلخ و غیرمنتظره در بخشی از فضای مجازی ایران شکل گرفت؛ معدود افرادی که به جای محکومکردن تجاوز و ابراز نفرت از دشمن خارجی و همگرایی ملی در برابر تهدید، آشکارا از حمله دشمن استقبال کردند و گاه امید بستند که با این ضربات، نظام سیاسی کشور تغییر کند. این نگاه، هرچند محدود، اما نشانه شکافی عمیق در فهم ملی ماست؛ شکافی که اگر به آن پرداخته نشود، میتواند در بزنگاههای سرنوشتساز به تهدیدی برای بقا و امنیت جمعی تبدیل شود.
هیچکس منکر مشکلات داخلی نیست. ناکارآمدی در برخی حوزهها، یا فاصله گرفتن ساختارها از مطالبات عمومی، واقعیتهایی است که باید با شجاعت و صداقت درباره آنها گفتوگو کرد. حتی میتوان اذعان داشت که بخشی از نارضایتیها، نتیجه تصمیمات و سیاستهایی است که سرمایه اجتماعی را فرسوده و حس تعلق به کشور را در ذهن برخی شهروندان تضعیف کرده است. اما پرسش اساسی اینجاست: آیا نارضایتی از دولت یا حاکمیت، مجوزی برای همراهی با دشمن خارجی است که بیپروا به خانه و خاک همه ما حمله میکند؟
مطالعات علوم سیاسی نشان میدهد که جنگ، با هر عنوان و بهانهای، ساختار سیاسی و ظرفیتهای اصلاح درونزا را به حاشیه میراند و جای آن را به منطق بقا و امنیت میدهد. در چنین وضعیتی، اولویت دولتها -هر نظامی که بر سر کار باشد- از پاسخ به مطالبات اصلاحی به حفظ موجودیت و دفع تهدید منتقل میشود. به بیان دیگر، پذیرش جنگ بهعنوان ابزار تغییر سیاسی، در عمل به تعطیلی امکان همان اصلاحاتی منجر میشود که مدعی آن هستیم.
تجربه تاریخی ملتها نشان میدهد که جنگ، حتی اگر با شعار آزادی یا تغییر همراه شود، در عمل جز ویرانی، آوارگی و نابودی زیرساختهای حیاتی به بار نمیآورد. عراق، لیبی و افغانستان نمونههای پیش روی ما هستند؛ کشورهایی که پس از مداخله خارجی، نهتنها به آزادی و رفاه نرسیدند، بلکه دههها در گرداب ناامنی، تجزیه و فقر دستوپا زدند. تجاوز یک قدرت متخاصم، به معنای تعطیلی همان ابزارهای اصلاحی است که برخی به امید آن، از تغییرات سخن میگویند.
دفاع از کشور، پیش از آنکه وظیفهای سیاسی باشد، غریزهای انسانی است. هنگامی که دشمنی مانند رژیم صهیونیستی، با سابقهای روشن از اشغال و کشتار، به خاک ایران حمله میکند، تفاوتی میان موافق و مخالف حکومت وجود ندارد؛ همه ما در برابر خطر مشترکی قرار میگیریم که هدفش، نه اصلاح امور، بلکه تضعیف و تجزیه ایران است. آنچه در خرداد ۱۴۰۴ رخ داد، حملهای صرفاً نظامی نبود؛ هدف قرار دادن مناطق مسکونی، بیمارستانها و زیرساختهای حیاتی، نشان داد که این دشمن به مرزهای انسانی پایبند نیست و هیچ خط قرمزی جز منافع خود نمیشناسد.
اینکه برخی از هموطنان، به دلیل سرخوردگی یا خشم از وضع موجود، ناخودآگاه یا آگاهانه، روایتهای رسانهای دشمن را تکرار میکنند، ریشه در مجموعهای از عوامل روانی و اجتماعی دارد؛ از احساس بیتأثیری در تغییر وضع موجود تا طردشدگی هویتی و ضعف روایت ملی. اما هر دلیلی که باشد، نتیجه آن یکی است: سست شدن انسجام ملی در لحظهای که بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داریم.
راه درست، نه در چشم بستن بر مشکلات داخلی و نه در تقدیم سرنوشت کشور به دست دشمن خارجی است. در یک نظام سیاسی زنده، اختلاف نظر و نقد، حق بدیهی شهروندان است و باید از مسیرهای قانونی و دموکراتیک پیگیری شود. میتوان با مطالبهگری، فعالیت مدنی و گفتوگوی ملی، تغییرات لازم را رقم زد، بیآنکه امنیت و تمامیت ارضی کشور را به حراج گذاشت. همانگونه که در بسیاری از دموکراسیهای جهان، مردم حتی در اوج اختلافات سیاسی، هنگام تهدید خارجی در کنار هم میایستند و پس از رفع خطر، رقابتها و نقدها را از سر میگیرند.
حکومت نیز مسئولیت دارد که با اصلاح تصمیمات، مبارزه جدی با فساد، و جلب اعتماد عمومی، فاصله میان خود و مردم را کاهش دهد. اعتماد اجتماعی بزرگترین سرمایه ملی است؛ سرمایهای که در میدان جنگ از هر سلاحی کارآمدتر است. اگر این سرمایه فرسوده شود، حتی پیشرفتهترین تجهیزات دفاعی هم نمیتواند پیروزی را تضمین کند.
در نهایت، باید به یاد داشته باشیم که ایران خانه مشترک ماست؛ خانهای که سقفش بر ستونهای وحدت و همبستگی استوار است. اختلاف سلیقه و نقد، حق ماست، اما وقتی سقف خانهمان آماج بمباران است، جای ایستادن زیر این سقف و دفاع از آن است، نه شکستن ستونها. فردای جنگ، دوباره میتوانیم بر سر مسیر آینده بحث کنیم، اما تنها اگر امروز، خانهای برای بحث کردن باقی مانده باشد.
لینک یادداشت در روزنامه جمهوری اسلامی: https://jepress.ir/13156/2/453#


