صلح به روایت ترامپ؛ بازسازی چهره جهانی آمریکا از مسیر دیپلماسی

صلح به روایت ترامپ؛ بازسازی چهره جهانی آمریکا از مسیر دیپلماسی

پذیرش مشروط «طرح صلح ترامپ» از سوی جنبش مقاومت اسلامی حماس رخدادی تعیین‌کننده در معادلات خاورمیانه است. در ظاهر، این اتفاق می‌تواند نویدبخش کاهش تنش و پایان بحران انسانی در غزه باشد، اما از منظر تحلیلی و سیاسی، ماجرا بسیار پیچیده‌تر از یک توافق صرف است. پرسش اصلی اینجاست که این طرح چه اهدافی را دنبال می‌کند، چه تأثیری بر آینده مردم فلسطین خواهد گذاشت، و آیا می‌تواند به معنای تضعیف یا حتی پایان محور مقاومت در منطقه باشد؟

در نخستین نگاه، آنچه از محتوای طرح ترامپ منتشر شده، نشان می‌دهد که هدف اصلی آن تغییر ماهیت مقاومت از یک نیروی نظامی و سیاسی مستقل به بازیگری تحت کنترل نظم امنیتی غرب است. بندهایی نظیر «خلع سلاح کامل شاخه‌های نظامی»، «ایجاد ناحیه حائل امنیتی در مرزهای غزه و اسرائیل»، «نظارت بین‌المللی بر فعالیت‌های امنیتی غزه» و «مشروط‌سازی بازسازی اقتصادی به پذیرش ترتیبات سیاسی جدید»، همگی حکایت از بازتولید نوعی وابستگی سیاسی و اقتصادی دارند. در عمل، چنین ساختاری می‌تواند غزه را از یک بازیگر سیاسی مستقل به منطقه‌ای تحت نظارت بین‌المللی بدل کند؛ وضعیتی که تجربه مشابه آن در بوسنی پس از توافق دیتون و در لبنان پس از ۲۰۰۶ نیز مشاهده شد.

از دید نظریه‌های روابط بین‌الملل، آنچه امروز با عنوان «صلح ترامپ» مطرح می‌شود، بیشتر به مفهوم «صلح منفی» شباهت دارد. در صلح منفی، جنگ و خشونت آشکار متوقف می‌شود، اما ساختارهای نابرابر و سلطه‌آمیز پابرجا می‌مانند. چنین صلحی، ظاهراً ثبات می‌آورد اما در واقعیت، زمینه بازتولید منازعه در آینده را فراهم می‌کند. در مقابل، صلح مثبت مستلزم برقراری عدالت، رفع محاصره، تضمین حق بازگشت پناهندگان و پایان اشغالگری است؛ اموری که در طرح کنونی هیچ تضمین روشنی برای آن وجود ندارد.

از منظر جامعه‌شناسی سیاسی نیز، پذیرش مشروط حماس را می‌توان واکنشی عقلانی به فشاری ویرانگر دانست که مردم غزه سال‌هاست با آن مواجه‌اند. براساس نظریه انتخاب عقلانی، در شرایط بحران انسانی و محاصره همه‌جانبه، سازمان‌های سیاسی به‌دنبال راهی برای بقا و حفظ حداقل توان کنشگری می‌گردند. در این چارچوب، ورود حماس به گفت‌وگو را می‌توان تاکتیکی برای کسب نفس سیاسی و کاستن از فشار انسانی دانست، نه الزاماً تغییر راهبردی در ماهیت مقاومت. این رفتار یادآور رویکرد جنبش‌های آزادی‌بخش در دوران گذار از جنگ به سیاست است، زمانی که «گفت‌وگو» ابزار حفظ بقا، و نه پایان آرمان، تلقی می‌شود.

اما در سوی دیگر، ایالات متحده و شخص دونالد ترامپ این روند را در چارچوبی کاملاً متفاوت دنبال می‌کنند. ترامپ از زمان ورود به کاخ سفید تا امروز، سیاست خارجی خود را بر «نمایش‌سازی دیپلماتیک» استوار کرده است. از دید او، هر توافقی در خاورمیانه نه لزوماً برای حل بحران، بلکه برای تثبیت چهره‌ای تاریخی از خود به‌عنوان رئیس‌جمهورِ «صلح‌ساز» اهمیت دارد؛ شخصیتی که حتی در تبلیغات انتخاباتی‌اش بارها گفته بود «دوران من، دوران بدون جنگ بود». از همین منظر، میانجی‌گری ترامپ در منازعات بین روسیه و اوکراین، درگیری‌های هند و پاکستان و همچنین تلاش برای احیای گفت‌وگو میان کره‌شمالی و کره‌جنوبی، و اکنون طرح صلح میان حماس و اسرائیل، بخشی از پروژه بزرگ‌تر او برای بازسازی مشروعیت جهانی آمریکاست.

اما مسئله اساسی اینجاست که طرح‌های به ظاهر صلح‌جویانه واشنگتن در عمل ابزاری برای بازتولید همان سلطه سیاسی و امنیتی قدیم‌اند. قدرت‌های هژمونیک اغلب از گفتمان صلح برای تثبیت موقعیت خود استفاده می‌کنند؛ یعنی «صلح» به‌مثابه زبان مشروعیت‌بخش سلطه. در اینجا نیز، طرح ترامپ با شعار «پایان جنگ» عملاً به دنبال مهار محور مقاومت، تضمین امنیت دائمی اسرائیل و بازسازی چهره آمریکا در افکار عمومی جهانی است. از همین رو، بسیاری از بندهای آن به جای تمرکز بر حقوق مردم فلسطین، بر منافع امنیتی تل‌آویو تنظیم شده است.

در این میان، پذیرش مشروط حماس نباید صرفاً به عنوان عقب‌نشینی تعبیر شود. آنچه اکنون اهمیت دارد، شیوه اجرای مفاد و تفسیرهای سیاسی از آن است. اگر مفاد توافق به‌صورت مرحله‌به‌مرحله و با تضمین‌های چندجانبه ـ از سوی کشورهای عربی، اتحادیه آفریقا و سازمان ملل ـ اجرا شود، می‌تواند فرصت محدودی برای کاهش بحران انسانی و بازسازی غزه فراهم کند. اما اگر بندهای مربوط به خلع سلاح و کنترل امنیتی بدون تحقق وعده‌های بازسازی اجرا شود، این طرح عملاً به ابزار بی‌قدرت‌سازی مقاومت تبدیل خواهد شد. تجربه توافقات پیشین در اسلو و کمپ‌دیوید نشان داده است که هرگاه سازوکارهای نظارتی در دست بازیگر مسلط باقی بمانند، نتیجه نهایی چیزی جز تثبیت وضع موجود و استمرار اشغالگری نیست.

از سوی دیگر، حمله رژیم صهیونیستی به دوحه ـ پایتخت کشوری که سال‌ها نقش میانجی در بحران‌های منطقه‌ای را ایفا کرده است ـ بار دیگر نشان داد که اسرائیل خود بزرگ‌ترین مانع صلح واقعی در خاورمیانه است. اگر کشوری مانند قطر، با روابط گسترده با غرب و نقش میانجی‌گرانه در پرونده‌های منطقه‌ای، هدف حمله قرار گیرد، چه تضمینی وجود دارد که توافق تازه، مانع از اقدامات یک‌جانبه تل‌آویو شود؟ این واقعیت، ادعای آمریکا مبنی بر توانایی‌اش در «مدیریت رفتار اسرائیل» را به‌کلی زیر سؤال می‌برد و نشان می‌دهد که طرح‌های صلح، در بهترین حالت، ابزاری برای مدیریت بحران به نفع اسرائیل است نه برای حل ریشه‌ای آن.

در جمع‌بندی می‌توان گفت که «صلح ترامپ» بیش از آنکه طرحی برای پایان جنگ باشد، کوششی است برای بازتعریف نظم قدرت در خاورمیانه. این طرح، اگر بدون بازنگری اساسی و بدون ضمانت‌های اجرایی روشن اجرا شود، عملاً به حذف تدریجی ظرفیت مقاومت و بازتولید وابستگی سیاسی و اقتصادی غزه می‌انجامد. در مقابل، اگر حماس بتواند در چارچوب عقلانیت راهبردی، از این روند برای کسب امتیازات ملموس انسانی و سیاسی بهره گیرد، ممکن است بتواند توازن جدیدی میان مقاومت و سیاست برقرار کند.

در نهایت، پرسش اساسی همچنان پابرجاست: آیا این صلح می‌تواند زمینه‌ساز عدالت شود یا صرفاً آرامشی ظاهری برای بازسازی چهره آمریکا و اسرائیل خواهد بود؟ پاسخ به این پرسش را نه بیانیه‌های رسمی، بلکه تحولات میدان در هفته‌ها و ماه‌های آینده مشخص خواهد کرد. تا آن زمان، واقع‌بینی سیاسی و حفظ انسجام داخلی در جبهه مقاومت، تنها تضمین‌کننده آن است که صلح به ابزار انفعال تبدیل نشود.

لینک‌ مطلب در شماره 13199 روزنامه جمهوری اسلامی روز سه شنبه 15مهر 1404: https://jepress.ir/13199/3