محمدصادق دانشجو
رژیم صهیونیستی سهشنبه ۱۸ شهریور با حمله هوایی به نشست هیئت مذاکرهکننده حماس در دوحه پایتخت قطر، بار دیگر نشان داد که فراتر از مرزهای جغرافیایی خود عمل میکند و مأموریت اصلیاش، تخریب هر نشانهای از دیپلماسی در منطقه است. این حمله درست در زمانی رخ داد که آمریکا در انتظار پاسخ حماس به «پیشنهاد صلح» تازه ترامپ برای غزه بود. انتخاب چنین لحظهای، تصادفی نبود؛ تلآویو همواره زمانی دست به عملیات میزند که فضایی برای گفتوگو یا مصالحه در منطقه شکل میگیرد و بهجای پذیرش روندهای سیاسی، هر بار با دامن زدن به بحرانهای امنیتی میکوشد میز مذاکره را برهم بزند و ابتکارهای صلح را از درون تهی کند.
مرور رویدادهای اخیر نشان میدهد که تلآویو همواره از «بحرانسازی هدفمند» بهعنوان ابزاری راهبردی بهره میبرد. در آغاز جنگ ۱۲ روزه علیه ایران نیز ادعا شد که دلیل حمله، تلاش ایران برای دستیابی به بمب هستهای است؛ در حالیکه تمامی گزارشهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی در طی سالهای اخیر خلاف آن را ثابت کرده و فتوای رهبری نیز بر حرمت تولید و استفاده از سلاح هستهای تأکید دارد. هدف واقعی اسرائیل چیز دیگری بود: برهمزدن فضای مذاکرات ایران و آمریکا. مقامات تلآویو بهخوبی میدانستند هر حمله نظامی به خاک ایران در میانه یک روند حساس دیپلماتیک، میتواند فضای سیاسی داخلی ایران را دو قطبی کند، تردیدهایی درباره امکان عادیسازی روابط ایجاد نماید و جریانهای تندرو را تقویت کند تا با صدای بلند علیه هرگونه مذاکره و توافق فریاد بزنند. این «ایجاد چنددستگی در فضای سیاسی ایران» بخش جداییناپذیر از راهبرد اسرائیل در سالهای اخیر بوده است.
همین منطق را میتوان در حمله اخیر به قطر نیز دید. کشوری که از متحدان غرب محسوب میشود و حتی میزبانی گفتوگوهای متعددی برای صلح در منطقه را بر عهده داشته است. پیشتر نیز همین الگو در سوریه تکرار شد؛ کشوری که پس از تغییرات داخلی کوشیده بود مسیر تنشزدایی و بازسازی روابط با همسایگان و حتی اسرائیل را طی کند، اما باز هم هدف حملات نظامی تلآویو قرار گرفت. نتیجه این روند روشن است: اسرائیل به هیچ قاعده دیپلماتیک پایبند نیست و هرجا احتمال شکلگیری ثبات یا توافقی سیاسی باشد، با حملهای نظامی آن را برهم میزند.
این رفتارها پرسش مهمی را پیش روی منطقه و جامعه جهانی قرار میدهد. وقتی کشور های منطقه -از جمله ایران- در برابر حملات مستقیم اسرائیل به خاک کشورشان حتی برای پاسخ مشروع نیز با دعوت بینالمللی به خویشتنداری مواجه میشود، چگونه است که اسرائیل آزادانه به ایران، لبنان، سوریه، یمن و اکنون قطر حمله میکند بیآنکه واکنشی جدی از سوی همان
نهادهای بینالمللی ببیند؟ این استاندارد دوگانه، روایتسازی اسرائیل را تقویت میکند و با جابهجایی نقشها، ایران و دیگر کشور های منطقه را متهم به «بیثباتسازی» معرفی میکند در حالی که واقعیت دقیقاً برعکس است.
بنابراین باید تأکید کرد که مسئله اصلی امروز خاورمیانه، نه فعالیتهای ایران در چارچوب سیاستهای منطقهایاش، بلکه رفتارهای تجاوزکارانه اسرائیل است؛ رفتاری که مانع شکلگیری صلح پایدار و توسعه متوازن در منطقه میشود. اسرائیل با بهرهگیری از بحرانسازی، میکوشد ابتکار عمل سیاسی را از دیگران بگیرد و خود را بازیگر بیرقیب امنیتی معرفی کند. اما در عمل، این سیاست به انباشت بحران، افزایش بیاعتمادی و تخریب بسترهای گفتوگو منجر شده است.
از منظر روابط بینالملل، چنین رویکردی را میتوان «استراتژی تخریب برای بقا» نامید؛ راهبردی که در آن یک بازیگر بهجای ورود به سازوکارهای صلح، با تداوم تنش میکوشد موقعیت ژئوپلیتیک خود را تثبیت کند. حملات به ایران و قطر، همچون حملات مکرر به سوریه و لبنان، همه در راستای همین راهبرد هستند: جلوگیری از شکلگیری هرگونه ائتلاف یا توافقی که بتواند توازن جدیدی در منطقه ایجاد کند.
جمعبندی اینکه، اسرائیل نه تنها یک بازیگر عادی در منطقه نیست، بلکه مهمترین مانع بر سر راه دیپلماسی و ثبات در خاورمیانه به شمار میرود. هر بار که روزنهای برای مذاکره گشوده میشود، تلآویو با حملهای نظامی آن را میبندد. بنابراین تحلیل واقعبینانه این است که اگر امروز خاورمیانه از صلح پایدار محروم است، باید ریشه را در سیاستهای تجاوزکارانه اسرائیل جستوجو کرد، نه در ادعاهای بیپایهای که ایران را محور شرارت معرفی میکنند.
منتشر شده در شماره13178 روزنامه جمهوری اسلامی شنبه 22 شهریور 1404: https://jepress.ir/13178/2/1564



